منبع: noormag
در گستره ادبیات پارسی، همواره شعرا و نثرپردازان به شب و سحر نظری خاص داشته و دارند و کلید اصلی بسیاری از مصائب را درشب جستوجو میکردند. به عبارتی، قداست خاصی بر ذات شب و تاریکی نیمههای آن و سکوت سحری قائل بودهاند. این شاعران، معراج پیامبر را نیز که در دل نیمه شبی عزیز و پربرکت رخ دادهاست، دلیلی استوار و علتی محکم بر قداست آن گرفته و به زیبایی خیرهکنندهای در وصف آن شب ملکوتی زبان به سخن بازکرده و از صاحب آن شب که حقیقتا رسول اکرم(ص) است، مدد جستهاند.
گاهی اینان در گوشهای درصور خیال خویش برای معراج پیامبر(ص) از صور فلکی و آسمان و زمین سود جستهاند و به فراخور حال این اجرام و صور، صحنه نقشآفرینی خود را نورانی کردهاند.
آن گونه که حکیم غزنوی میسراید:
کرده ناهید از غمش توبیخ
خوانده تاریخ هیبتش مریخ
بوده برجیس چون دبیر او را
چون کمان، خم گرفته تیر او را
چشم جمشید مانده بر ابروش
قرص خورشید مهره گیسوش
رنگ رخساره زحل، کاهش
نقش پیشانی قمر، نامش
... یافته بهر پای خواجه دین
زینت شیر چرخ و گاو زمین (13)
استاد گنجه در «مخزنالاسرار» چنین نقشبندی میکند که:
خود فلک از دیده عماریش کرد
زهره و مه مشعله داریش کرد
... گوهرشب را به شب عنبرین
گاو فلک برده ز گاو زمین
اوستده پیشکش آن سفر
ازسرطان تاج و جوزا کمر
خوشه کزو سنبلتر ساختند
سنبله را بر اسد انداختند
تا شب او را چه قدر قدرهست
زهره شب سنج ترازو به دست
سنگ ورا کرده ترازو سجود
زانکه به مقدار ترازو نبود
ریخته نوش از دم سیسنبری
بردم این عقرب نیلوفری
چون زکمان تیر شکر زخمه ریخت
زهر ز بزغاله خوانش گریخت
یوسف دلوی شده چون آفتاب
یونس حوتی شده زان دلوآب
تا به حمل تخت ثریا زده
لشکر گل خیمه به صحرا زده (14)
همچنین در «خسرو و شیرین» این گونه تصویر میسازد:
فلک را قلب در عقرب دریده
اسد را دست بر حیهت کشیده
مجرة، کهکشان پیش براقش
درخت خوشهجو جو زاشتیاقش
کمان را استخوان پر گنج کرده
ترازو را سعادت سنج کرده
رحم برمادران دهر بسته
ز حیض دختران نعش رسته
زرفعت تاج داده مشتری را
بوده ز آفتاب انگشتری را
بدیع ترکیان آسمان گیر
زجعبه داده جوزا را یکی تیر
چو یوسف شربتی در دلو خورده
چون یونس وقفهای در حوت کرده
ثریا در رکابش مانده مدهوش
به سرهنگی حمایل بسته بر دوش
به ترکش سرطایر پرفشانده
وزو چون نسر واقع بازمانده(15)
و در «لیلی و مجنون» هم میگوید:
برهفت فلک که حلقه بستند
نظاره تست هرچه هستند
برخیز هلا نه وقت خوابست
مه منتظر تو آفتابست
در نسخ عطارد از حروفت
منسوخ شد آیت وقوفت
زهره طبق نثار بر فرق
تا نور توکی برآید از شرق
خورشید به صورت حلالی
زحمت زده تو کرده خلالی
مریخ ز جمله تیاقت
موکب رو کمترین وثاقت
دراجه مشتری به آن نور
از چشم تو گفته چشم بد دور
کیوان علم سیاه بر دوش
دربندگی تو حلقه در گوش (16)
و در «هفت پیکر» میسراید:
میبرید از منازل فلکی
شاه راهی به شهپر ملکی
ماه را در خط حمایل خویش
داد سرسبزی از شمایل خویش
بر عطارد زنقره کاری دست
رنگی از کوره رصاصی بست
زهره را از فروغ مهتابی
برقعی برکشید سیمابی
چون بر آمد به تحت گاه سپهر
تاج زرین نهاد بر سر مهر
سبز پوشید چون خلیفه شام
سرخپوشی گذاشت بر بهرام
شتری را ز فرق سرتا پای
دردسر دید گشت صندلهای
تاج کیوان چو بوسه زد قدمش
در سواد عبیر شد علمش(17)
و بالاخره در مثنوی وزین «شرفنامه» این گونه به تصویر میکشد:
سواد فلک گشته گلشن بدوی
شده روشنان چشم روشن بدوی
رها کرد بر انجم اسباب را
به مه داد گهواره خواب را
پس آنگه قلم برعطارد شکست
که امی قلم را نگیرد به دست
طلاق طبیعت به ناهید داد
به شکرانه قرصی به خورشید داد
به مریخ داد آتش خشم خویش
که خشم اندر آن ره نمیرفت پیش
رعونت رها کرد بر مشتری
نگینی دگر زد برانگشتری
سواد سفینه به کیوان سپرد
بجز گوهر پاک با خود نبرد (18)
منبع: noormag








آوا استار




