شاهنامهٔ فردوسی (داستان بیژن و منیژه ۱)
در این شعر فردوسی نیز به زبان خود آمدن شب و رفتن روز را توصیف می کند و در ادامه به داستان خود می پردازد. برای خواندن کل شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید
| شبی چون شبه روی شسته به قیر | |
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر |
| دگرگونه آرایشی کرد ماه | |
بسیچ گذر کرد بر پیشگاه |
| شده تیره اندر سرای درنگ | |
میان کرده باریک و دل کرده تنگ |
| ز تاجش سه بهره شده لاژورد | |
سپرده هوا را بزنگار و گرد |
| سپاه شب تیره بر دشت و راغ | |
یکی فرش گسترده از پرزاغ |
| نموده ز هر سو بچشم اهرمن | |
چو مار سیه باز کرده دهن |
| چو پولاد زنگار خورده سپهر | |
تو گفتی بقیر اندر اندود چهر |
| هرآنگه که برزد یکی باد سرد | |
چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد |
| چنان گشت باغ و لب جویبار | |
کجا موج خیزد ز دریای قار |
| فرو ماند گردون گردان بجای | |
شده سست خورشید را دست و پای |
| سپهر اند آن چادر قیرگون | |
تو گفتی شدستی بخواب اندرون |
| جهان از دل خویشتن پر هراس | |
جرس برکشیده نگهبان پاس |
| نه آوای مرغ و نه هرای دد | |
زمانه زبان بسته از نیک و بد |
| نبد هیچ پیدا نشیب از فراز | |
دلم تنگ شد زان شب دیریاز |

| شبی چون شبه روی شسته بقیر | |
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر |
| دگرگونه آرایشی کرد ماه | |
بسیچ گذر کرد بر پیشگاه |
| شده تیره اندر سرای درنگ | |
میان کرده باریک و دل کرده تنگ |
| ز تاجش سه بهره شده لاژورد | |
سپرده هوا را بزنگار و گرد |
| سپاه شب تیره بر دشت و راغ | |
یکی فرش گسترده از پرزاغ |
| نموده ز هر سو بچشم اهرمن | |
چو مار سیه باز کرده دهن |
| چو پولاد زنگار خورده سپهر | |
تو گفتی بقیر اندر اندود چهر |
| هرآنگه که برزد یکی باد سرد | |
چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد |
| چنان گشت باغ و لب جویبار | |
کجا موج خیزد ز دریای قار |
| فرو ماند گردون گردان بجای | |
شده سست خورشید را دست و پای |
| سپهر اند آن چادر قیرگون | |
تو گفتی شدستی بخواب اندرون |
| جهان از دل خویشتن پر هراس | |
جرس برکشیده نگهبان پاس |
| نه آوای مرغ و نه هرای دد | |
زمانه زبان بسته از نیک و بد |
| نبد هیچ پیدا نشیب از فراز | |
دلم تنگ شد زان شب دیریاز |
| بدان تنگی اندر بجستم ز جای | |
یکی مهربان بودم اندر سرای |
| خروشیدم و خواستم زو چراغ | |
برفت آن بت مهربانم ز باغ |
| مرا گفت شمعت چباید همی | |
شب تیره خوبت بباید همی |
| بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب | |
یکی شمع پیش آر چون آفتاب |
| بنه پیشم و بزم را ساز کن | |
بچنگ ار چنگ و می آغاز کن |
| بیاورد شمع و بیامد بباغ | |
برافروخت رخشنده شمع و چراغ |
| می آورد و نار و ترنج و بهی | |
زدوده یکی جام شاهنشهی |
| مرا گفت برخیز و دل شاددار | |
روان را ز درد و غم آزاد دار |
| نگر تا که دل را نداری تباه | |
ز اندیشه و داد فریاد خواه |
| جهان چون گذاری همی بگذرد | |
خردمند مردم چرا غم خورد |
| گهی می گسارید و گه چنگ ساخت | |
تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت |
| دلم بر همه کام پیروز کرد | |
که بر من شب تیره نوروز کرد |
| بدان سرو بن گفتم ای ماهروی | |
یکی داستان امشبم بازگونی |
| که دل گیرد از مهر او فر و مهر | |
بدو اندرون خیره ماند سپهر |
| مرا مهربان یار بشنو چگفت | |
ازان پس که با کام گشتیم جفت |
| بپیمای می تا یکی داستان | |
بگویمت از گفتهی باستان |
| پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ | |
همان از در مرد فرهنگ و سنگ |
| بگفتم بیار ای بت خوب چهر | |
بخوان داستان و بیفزای مهر |
| ز نیک و بد چرخ ناسازگار | |
که آرد بمردم ز هرگونه کار |
| نگر تا نداری دل خویش تنگ | |
بتابی ازو چند جویی درنگ |
| نداند کسی راه و سامان اوی | |
نه پیدا بود درد و درمان اوی |
| پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی | |
بشعر آری از دفتر پهلوی |
| همت گویم و هم پذیرم سپاس | |
کنون بشنو ای جفت نیکیشناس |
| چو کیخسرو آمد بکین خواستن | |
جهان ساز نو خواست آراستن |
| ز توران زمین گم شد آن تخت و گاه | |
برآمد بخورشید بر تاج شاه |
| بپیوست با شاه ایران سپهر | |
بر آزادگان بر بگسترد مهر |
| زمانه چنان شد که بود از نخست | |
بب وفا روی خسرو بشست |
| بجویی که یک روز بگذشت آب | |
نسازد خردمند ازو جای خواب |
| چو بهری ز گیتی برو گشت راست | |
که کین سیاوش همی باز خواست |
| ببگماز بنشست یک روز شاد | |
ز گردان لشکر همی کرد یاد |
| بدیبا بیاراسته گاه شاه | |
نهاده بسر بر کیانی کلاه |
| نشسته بگاه اندرون می بچنگ | |
دل و گوش داده بوای چنگ |
| برامش نشسته بزرگان بهم | |
فریبرز کاوس با گستهم |
| چو گودرز کشواد و فرهاد و گیو | |
چو گرگین میلاد و شاپور نیو |
| شه نوذر آن طوس لشکرشکن | |
چو رهام و چون بیژن رزمزن |
| همه بادهی خسروانی بدست | |
همه پهلوانان خسروپرست |
| می اندر قدح چون عقیق یمن | |
بپیش اندرون لاله و نسترن |
| پریچهرگان پیش خسرو بپای | |
سر زلفشان بر سمن مشکسای |
| همه بزمگه بوی و رنگ بهار | |
کمر بسته بر پیش سالاربار |
| ز پرده درآمد یکی پرده دار | |
بنزدیک سالار شد هوشیار |
| که بر در بپایند ارمانیان | |
سر مرز توران و ایرانیان |
| همی راه جویند نزدیک شاه | |
ز راه دراز آمده دادخواه |
| چو سالار هشیار بشنید رفت | |
بنزدیک خسرو خرامید تفت |
| بگفت آنچ بشنید و فرمان گزید | |
بپیش اندر آوردشان چون سزید |
| بکش کرده دست و زمین را بروی | |
ستردند زاریکنان پیش اوی |
| که ای شاه پیروز جاوید زی | |
که خود جاودان زندگی را سزی |
| ز شهری بداد آمدستیم دور | |
که ایران ازین سوی زان سوی تور |
| کجا خان ارمانش خوانند نام | |
وز ارمانیان نزد خسرو پیام |
| که نوشه زی ای شاه تا جاودان | |
بهر کشوری دسترس بر بدان |
| بهر هفت کشور توی شهریار | |
ز هر بد تو باشی بهر شهر، یار |
| سر مرز توران در شهر ماست | |
ازیشان بما بر چه مایه بلاست |
| سوی شهر ایران یکی بیشه بود | |
که ما را بدان بیشه اندیشه بود |
| چه مایه بدو اندرون کشتزار | |
درخت برآور هم میوهدار |
| چراگاه ما بود و فریاد ما | |
ایا شاه ایران بده داد ما |
| گراز آمد اکنون فزون از شمار | |
گرفت آن همه بیشه و مرغزار |
| به دندان چو پیلان بتن همچو کوه | |
وزیشان شده شهر ارمان ستوه |
| هم از چارپایان و هم کشتمند | |
ازیشان بما بر چه مایه گزند |
| درختان کشته ندرایم یاد | |
بدندان به دو نیم کردند شاد |
| نیاید بدندانشان سنگ سخت | |
مگرمان بیکباره برگشت بخت |
| چو بشنید گفتار فریادخواه | |
بدرد دل اندر بپیچید شاه |
| بریشان ببخشود خسرو بدرد | |
بگردان گردنکش آواز کرد |
| که ای نامداران و گردان من | |
که جوید همی نام ازین انجمن |
| شود سوی این بیشهی خوک خورد | |
بنام بزرگ و بننگ و نبرد |
| ببرد سران گرازان بتیغ | |
ندارم ازو گنج گوهر دریغ |
| یکی خوان زرین بفرمود شاه | |
ک بنهاد گنجور در پیشگاه |
| ز هر گونه گوهر برو ریختند | |
همه یک بدیگر برآمیختند |
| ده اسب گرانمایه زرین لگام | |
نهاده برو داغ کاوس نام |
| بدیبای رومی بیاراستند | |
بسی ز انجمن نامور خواستند |
| چنین گفت پس شهریار زمین | |
که ای نامداران با آفرین |
| که جوید بزرم من رنج خویش | |
ازان پس کند گنج من گنج خویش |
| کس از انجمن هیچ پاسخ نداد | |
مگر بیژن گیو فرخنژاد |
| نهاد از میان گوان پیش پای | |
ابر شاه کرد آفرین خدای |
| که جاوید بادی و پیروز و شاد | |
سرت سبز باد و دلت پر ز داد |
| گرفته بدست اندرون جام می | |
شب و روز بر یاد کاوس کی |
| که خرم بمینو بود جان تو | |
بگیتی پراگنده فرمان تو |
| من آیم بفرمان این کار پیش | |
ز بهر تو دارم تن و جان خویش |
| چو بیژن چنین گفت گیو از کران | |
نگه کرد و آن کارش آمد گران |
| نخست آفرین کرد مر شاه را | |
ببیژن نمود آنگهی راه را |
| بفرزند گفت این جوانی چراست | |
بنیروی خویش این گمانی چراست |
| جوان گرچه دانا بود با گهر | |
ابی آزمایش نگیرد هنر |
| بد و نیک هر گونه باید کشید | |
ز هر تلخ و شوری بباید چشید |
| براهی که هرگز نرفتی مپوی | |
بر شاه خیره مبر آبروی |
| ز گفت پدر پس برآشفت سخت | |
جوان بود و هشیار و پیروز بخت |
| چنین گفت کای شاه پیروزگر | |
تو بر من به سستی گمانی مبر |
| تو این گفتهها از من اندر پذیر | |
جوانم ولیکن باندیشه پیر |
| منم بیژن گیو لشکرشکن | |
سر خوک را بگسلانم ز تن |
| چو بیژن چنین گفت شد شاه شاد | |
برو آفرین کرد و فرمانش داد |
| بدو گفت خسرو که ای پر هنر | |
همیشه بپیش بدیها سپر |
| کسی را کجا چون تو کهتر بود | |
ز دشمن بترسید سبکسر بود |
| بگرگین میلاد گفت آنگهی | |
که بیژن بتوران نداند رهی |
| تو با او برو تا سر آب بند | |
همیش راهبر باش و هم یار مند |
| از آنجا بسیچید بیژن براه | |
کمر بست و بنهاد بر سر کلاه |
| بیاورد گرگین میلاد را | |
همواز ره را و فریاد را |
| برفت از در شاه با یوز و باز | |
بنخچیر کردن براه دراز |
| همی رفت چون پیل کفک افگنان | |
سر گور و آهو ز تن برکنان |
| ز چنگال یوزان همه دشت غرم | |
دریده بر و دل پر از داغ و گرم |
| همه گردن گور زخم کمند | |
چه بیژن چه طهمورث دیوبند |
| تذروان بچنگال باز اندرون | |
چکان از هوا بر سمن برگ خون |
| بدین سان همی راه بگذاشتند | |
همه دشت را باغ پنداشتند |
| چو بیژن به بیشه برافگند چشم | |
بجوشید خونش بتن بر ز خشم |
| گرازان گرازان نه آگاه ازین | |
که بیژن نهادست بر بور زین |
| بگرگین میلاد گفت اندرآی | |
وگرنه ز یکسو بپرداز جای |
| برو تا بنزدیک آن آبگیر | |
چو من با گراز اندر آیم بتیر |
| بدانگه که از بیشه خیزد خروش | |
تو بردار گرز و بجای آر هوش |
| ببیژن چنین گفت گرگین گو | |
که پیمان نه این بود با شاه نو |
| تو برداشتی گوهر و سیم و زر | |
تو بستی مرین رزمگه را کمر |
| چو بیژن شنید این سخن خیره شد | |
همه چشمش از روی او تیره شد |
| ببیشه درآمد بکردار شیر | |
کمان را بزه کرد مرد دلیر |
| چو ابر بهاران بغرید سخت | |
فرو ریخت پیکان چو برگ درخت |
| برفت از پس خوک چون پیل مست | |
یکی خنجر آب داده بدست |
| همه جنگ را پیش او تاختند | |
زمین را بدندان برانداختند |
| ز دندان همی آتش افروختند | |
تو گفتی که گیتی همی سوختند |
| گرازی بیامد چو آهرمنا | |
زره را بدرید بر بیژنا |
| چو سوهان پولاد بر سنگ سخت | |
همی سود دندان او بر درخت |
| برانگیختند آتش کارزار | |
برآمد یکی دود زان مرغزار |
| بزد خنجری بر میان بیژنش | |
بدو نیمه شد پیل پیکر تنش |
| چو روبه شدند آن ددان دلیر | |
تن از تیغ پر خون دل از جنگ سیر |
| سرانشان بخنجر ببرید پست | |
بفتراک شبرنگ سرکش ببست |
| که دندانها نزد شاه آورد | |
تن بیسرانشان براه آورد |
| بگردان ایران نماید هنر | |
ز پیلان جنگی جدا کرده سر |
| بگردون برافگند هر یک چو کوه | |
بشد گاومیش از کشیدن ستوه |
| بداندیش گرگین شوریده رفت | |
ز یک سوی بیشه درآمد چو تفت |
| همه بیشه آمد بچشمش کبود | |
برو آفرین کرد و شادی نمود |
| بدلش اندر آمد ازان کار درد | |
ز بدنامی خویش ترسید مرد |
| دلش را بپیچید آهرمنا | |
بد انداختن کرد با بیژنا |
| سگالش چنین بد نوشته جزین | |
نکرد ایچ یاد از جهان آفرین |
| کسی کو بره بر کند ژرف چاه | |
سزد گر نهد در بن چاه گاه |
| ز بهر فزونی وز بهر نام | |
براه جوان بر بگسترد دام |
| نگر تا چه بد ساخت آن بیوفا | |
مر او را چه پیش آورید از جفا |
| بدو آن زمان مهربانی نمود | |
بخوبی مر او را فراوان ستود |
| چو از جنگ و کشتن بپرداختند | |
نشستنگه رود و می ساختند |
| نبد بیژن آگه ز کردار اوی | |
همی راست پنداشت گفتار اوی |
| چو خوردن زان سرخ می اندکی | |
بگرگین نگه کرد بیژن یکی |
| بدو گفت چون دیدی این جنگ من | |
بدین گونه با خوک آهنگ من |
| چنین داد پاسخ که ای شیرخوی | |
بگیتی ندیدم چو تو جنگجوی |
| بایران و توران ترا یار نیست | |
چنین کار پیش تو دشوار نیست |
| دل بیژن از گفت او شاد شد | |
بسان یکی سرو آزاد شد |
| بیژن چنین گفت پس پهلوان | |
که ای نامور گرد روشنروان |
| برآمد ترا این چنین کار چند | |
بنیروی یزدان و بخت بلند |
| کنون گفتنیها بگویم ترا | |
که من چندگه بودهام ایدرا |
| چه با رستم و گیو و با گژدهم | |
چه با طوس نوذر چه با گستهم |
| چه مایه هنرها برین پهن دشت | |
که کردیم و گردون بران بر گذشت |
| کجا نام ما زان برآمد بلند | |
بنزدیک خسرو شدیم ارجمند |
| یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور | |
به دو روزه راه اندر آید بتور |
| یکی دشت بینی همه سبز و زرد | |
کزو شاد گردد دل رادمرد |
| همه بیشه و باغ و آب روان | |
یکی جایگه از در پهلوان |
| زمین پرنیان و هوا مشکبوی | |
گلابست گویی مگر آب جوی |
| ز عنبرش خاک و ز یاقوت سنگ | |
هوا مشکبوی و زمین رنگ رنگ |
| خمآورده از بار شاخ سمن | |
صنم گشته پالیز و گلبن شمن |
| خرامان بگرد گل اندر تذرو | |
خروشیدن بلبل از شاخ سرو |
| ازین پس کنون تا نه بس روزگار | |
شد چون بهشت آن در و مرغزار |
| پری چهره بینی همه دشت و کوه | |
ز هر سو نشسته بشادی گروه |
| منیژه کجا دخت افراسیاب | |
درفشان کند باغ چون آفتاب |
| همه دخت توران پوشیدهروی | |
همه سرو بالا همه مشک موی |
| همه رخ پر از گل همه چشم خواب | |
همه لب پر از می ببوی گلاب |
| اگر ما بنزدیک آن جشنگاه | |
شویم و بتازیم یک روزه راه |
| بگیریم ازیشان پری چهره چند | |
بنزدیک خسرو شویم ارجمند |
| چو گرگین چنین گفت بیژن جوان | |
بجوشیدش آن گوهر پهلوان |
| گهی نام جست اندران گاه کام | |
جوان بد جوانوار برداشت گام |
| برفتند هر دو براه دراز | |
یکی از نوشته دگر کینهساز |
| میان دو بیشه بیک روزه راه | |
فرود آمد آن گرد لشکر پناه |
| بدان مرغزاران ارمان دو روز | |
همی شاد بودند باباز و یوز |
| چو دانست گرگین که آمد عروس | |
همه دشت ازو شد چو چشم خروس |
| ببیژن پس آن داستان برگشاد | |
وزان جشن و رامش بسی کرد یاد |
| بگرگین چنین گفت پس بیژنا | |
که من پیشتر سازم این رفتنا |
| شوم بزمگه را ببینم ز دور | |
که ترکان همی چون بسیچند سور |
| وز آن جایگه پس بتابم عنان | |
بگردن برآرم ز دوده سنان |
| زنیم آنگهی رای هشیارتر | |
شود دل ز دیدار بیدارتر |
| بگنجور گفت آن کلاه بزر | |
که در بزمگه بر نهادم بسر |
| که روشن شدی زو همه بزمگاه | |
بیاور که ما را کنونست گاه |
| همان طوق کیخسرو و گوشوار | |
همان یارهی گیو گوهرنگار |
| بپوشید رخشنده رومی قبای | |
ز تاج اندر آویخت پر همای |
| نهادند بر پشت شبرنگ زین | |
کمر خواست با پهلوانی نگین |
| بیامد بنزدیک آن بیشه شد | |
دل کامجویش پر اندیشه شد |
| بزیر یکی سر وبن شد بلند | |
که تا ز آفتابش نباشد گزند |
| بنزدیک آن خیمهی خوب چهر | |
بیامد بدلش اندر افروخت مهر |
| همه دشت ز آوای رود و سرود | |
روان را همی داد گفتی درود |
| منیژه چو از خیمه کردش نگاه | |
بدید آن سهی قد لشکر پناه |
| برخسارگان چون سهیل یمن | |
بنفشه گرفته دو برگ سمن |
| کلاه تهم پهلوان بر سرش | |
درفشان ز دیبای رومی برش |
| بپرده درون دخت پوشیده روی | |
بجوشید مهرش دگر شد به خوی |
| فرستاد مر دایه را چون نوند | |
که رو زیر آن شاخ سرو بلند |
| نگه کن که آن ماه دیدار کیست | |
سیاوش مگر زنده شد گر پریست |
| بپرسش که چون آمدی ایدرا | |
نیایی بدین بزمگاه اندرا |
| پریزادهای گر سیاوشیا | |
که دلها بمهرت همی جوشیا |
| وگر خاست اندر جهان رستخیز | |
که بفروختی آتش مهر تیز |
| که من سالیان اندرین مرغزار | |
همی جشن سازم بهر نوبهار |
| بدین بزمگه بر ندیدیم کس | |
ترا دیدم ای سرو آزاده بس |
| چو دایه بر بیژن آمد فراز | |
برو آفرین کرد و بردش نماز |
| پیام منیژه به بیژن بگفت | |
همه روی بیژن چو گل بر شکفت |
| چنین پاسخ آورد بیژن بدوی | |
که من ای فرستادهی خوب روی |
| سیاوش نیم نز پری زادگان | |
از ایرانم از تخم آزادگان |
| منم بیژن گیو ز ایران بجنگ | |
بزخم گراز آمدم بیدرنگ |
| سرانشان بریدم فگندم براه | |
که دندانهاشان برم نزد شاه |
| چو زین جشنگاه آگهی یافتم | |
سوی گیو گودرز نشتافتم |
| بدین رزمگاه آمدستم فراز | |
بپیموده بسیار راه دراز |
| مگر چهرهی دخت افراسیاب | |
نماید مرا بخت فرخ بخواب |
| همی بینم این دشت آراسته | |
چو بتخانهی چین پر از خواسته |
| اگر نیک رایی کنی تاج زر | |
ترا بخشم و گوشوار و کمر |
| مرا سوی آن خوب چهر آوری | |
دلش با دل من بمهر آوری |
| چو بیژن چنین گفت شد دایه باز | |
بگوش منیژه سرایید راز |
| که رویش چنینست بالا چنین | |
چنین آفریدش جهان آفرین |
| چو بشنید از دایه او این سخن | |
بفرمود رفتن سوی سرو بن |
| فرستاد پاسخ هم اندر زمان | |
کت آمد بدست آنچ بردی گمان |
| گر آیی خرامان بنزدیک من | |
بیفروزی این جان تاریک من |
| نماند آنگهی جایگاه سخن | |
خرامید زان سایهی سروبن |
| سوی خیمهی دخت آزاده خوی | |
پیاده همی گام زد برزوی |
| بپرده درآمد چو سرو بلند | |
میانش بزرین کمر کرده بند |
| منیژه بیامد گرفتش ببر | |
گشاد از میانش کیانی کمر |
| بپرسیدش از راه و رنج دراز | |
که با تو که آمد بجنگ گراز |
| چرا این چنین روی و بالا و برز | |
برنجانی ای خوب چهره بگرز |
| بشستند پایش بمشک و گلاب | |
گرفتند زان پس بخوردن شتاب |
| نهادند خوان و خورش گونه گون | |
همی ساختند از گمانی فزون |
| نشستنگه رود و می ساختند | |
ز بیگانه خیمه بپرداختند |
| پرستندگان ایستاده بپای | |
ابا بربط و چنگ و رامش سرای |
| بدیبا زمین کرده طاوس رنگ | |
ز دینار و دیبا چو پشت پلنگ |
| چه از مشک و عنبر چه یاقوت و زر | |
سراپرده آراسته سربسر |
| می سالخورده بجام بلور | |
برآورده با بیژن گیو شور |
| سه روز و سه شب شاد بوده بهم | |
گرفته برو خواب مستی ستم |
| چو هنگام رفتن فراز آمدش | |
بدیدار بیژن نیاز آمدش |
| بفرمود تا داروی هوشبر | |
پرستنده آمیخت با نوشبر |
| بدادند مر بیژن گیو را | |
مر آن نیک دل نامور نیو را |
| منیژه چو بیژن دژم روی ماند | |
پرستندگان را بر خویش خواند |
| عماری بسیچید رفتن براه | |
مر آن خفته را اندر آن جایگاه |
| ز یک سو نشستنگه کام را | |
دگر ساخته جای آرام را |
| بگسترد کافور بر جای خواب | |
همی ریخت بر چوب صندل گلاب |
| چو آمد بنزدیک شهر اندرا | |
بپوشید بر خفته بر چادرا |
| نهفته بکاخ اندر آمد بشب | |
به بیگانگان هیچ نگشاد لب |
| چو بیدار شد بیژن و هوش یافت | |
نگار سمن بر در آغوش یافت |
| بایوان افراسیاب اندرا | |
ابا ماه رخ سر ببالین برا |
| بپیچید بر خویشتن بیژنا | |
بیزدان بنالید ز آهرمنا |
| چنین گفت کای کردگار ار مرا | |
رهایی نخواهد بدن ز ایدرا |
| ز گرگین تو خواهی مگر کین من | |
برو بشنوی درد و نفرین من |
| که او بد مرا بر بدی رهنمون | |
همی خواند بر من فراوان فسون |
| منیژه بدو گفت دل شاددار | |
همه کار نابوده را باد دار |
| بمردان ز هر گونه کار آیدا | |
گهی بزم و گه کارزار آیدا |
| ز هر خرگهی گل رخی خواستند | |
بدیبای رومی بیاراستند |
| پری چهرگان رود برداشتند | |
بشادی همه روز بگذاشتند |
| چو بگذشت یک چندگاه این چنین | |
پس آگاهی آمد بدربان ازین |
| نهفته همه کارشان بازجست | |
بژرفی نگه کرد کار از نخست |
| کسی کز گزافه سخن راندا | |
درخت بلا را بجنباندا |
| نگه کرد کو کیست و شهرش کجاست | |
بدین آمدن سوی توران چراست |
| بدانست و ترسان شد از جان خویش | |
شتابید نزدیک درمان خویش |
| جز آگاه کردن ندید ایچ رای | |
دوان از پس پرده برداشت پای |
| بیامد بر شاه ترکان بگفت | |
که دختت ز ایران گزیدست جفت |
| جهانجوی کرد از جهاندار یاد | |
تو گفتی که بیدست هنگام باد |
| بدست از مژه خون مژگان برفت | |
برآشفت و این داستان باز گفت |
| کرا از پس پرده دختر بود | |
اگر تاج دارد بداختر بود |
| کرا دختر آید بجای پسر | |
به از گور داماد ناید بدر |
| ز کار منیژه دلش خیره ماند | |
قراخان سالار را پیش خواند |
| بدو گفت ازین کار ناپاک زن | |
هشیوار با من یکی رای زن |
| قراخان چنین داد پاسخ بشاه | |
که در کار هشیارتر کن نگاه |
| اگر هست خود جای گفتار نیست | |
ولیکن شنیدن چو دیدار نیست |
| بگرسیوز آنگاه گفتش بدرد | |
پر از خون دل و دیده پر آب زرد |
| زمانه چرا بندد این بند من | |
غم شهر ایران و فرزند من |
| برو با سواران هشیار سر | |
نگه دار مر کاخ را بام و در |
| نگر تا که بینی بکاخ اندرا | |
ببند و کشانش بیار ایدرا |
| چو گرسیوز آمد بنزدیک در | |
از ایوان خروش آمد و نوش و خور |
| غریویدن چنگ و بانگ رباب | |
برآمد ز ایوان افراسیاب |
| سواران در و بام آن کاخ شاه | |
گرفتند و هر سو ببستند راه |
| چو گر سیوز آن کاخ در بسته دید | |
می و غلغل نوش پیوسته دید |
| سواران گرفتندگرد اندرش | |
چو سالار شد سوی بسته درش |
| بزد دست و برکند بندش ز جای | |
بجست از میان در اندر سرای |
| بیامد بنزدیک آن خانه زود | |
کجا پیشگه مرد بیگانه بود |
| ز در چون به بیژن برافگند چشم | |
بچوشید خونش برگ بر ز خشم |
| در آن خانه سیصد پرستنده بود | |
همه با رباب و نبید و سرود |
| بپیچید بر خویشتن بیژنا | |
که چون رزم سازم برهنه تنا |
| نه شبرنگ با من نه رهوار بور | |
همانا که برگشتم امروز هور |
| ز گیتی نبینم همی یار کس | |
بجز ایزدم نیست فریادرس |
| کجا گیو و گودرز کشوادگان | |
که سر داد باید همی رایگان |
| همیشه بیک ساق موزه درون | |
یکی خنجری داشتی آبگون |
| بزد دست و خنجر کشید از نیام | |
در خانه بگرفت و برگفت نام |
| که من بیژنم پور کشوادگان | |
سر پهلوانان و آزادگان |
| ندرد کسی پوست بر من مگر | |
همی سیری آید تنش را ز سر |
| وگر خیزد اندر جهان رستخیز | |
نبیند کسی پشتم اندر گریز |
| تو دانی نیاکان و شاه مرا | |
میان یلان پایگاه مرا |
| وگر جنگ سازند مر جنگ را | |
همیشه بشویم بخون چنگ را |
| ز تورانیان من بدین خنجرا | |
ببرم فراوان سران را سرا |
| گرم نزد سالار توران بری | |
بخوبی برو داستان آوری |
| تو خواهشگری کن مرا زو بخون | |
سزد گر بنیکی بوی رهنمون |
| نکرد ایچ گرسیوز آهنگ اوی | |
چو دید آن چنان تیزی چنگ اوی |
| بدانست کو راست گوید همی | |
بخون ریختن دست شوید همی |
| وفا کرد با او بسوگندها | |
بخوبی بدادش بسی پندها |
| بپیمان جدا کرد زو خنجرا | |
بخوبی کشیدش ببند اندرا |
| بیاورد بسته بکردار یوز | |
چه سود از هنرها چو برگشت روز |
| چنینست کردار این گوژپشت | |
چو نرمی بسودی بیابی درشت |








آوا استار




